زندگی
و هر انسان برای هر انسان برادری ست .
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند.
قفل افسانه یی ست
و قلب برای زندگی بس است.
کلمه؛ تنها دارائی من است. کلمه کلید گفتن ناگفتنی هاست. اینجا ناگفتنی هایم را با تو می گویم
و هر انسان برای هر انسان برادری ست .
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند.
قفل افسانه یی ست
و قلب برای زندگی بس است.
گاهي سكوتي مبهم، تمام آنچه را كه ميخواهم بگويم را ميگويد.
اما كسي را هنوز پيدا نكرده ام كه معني سكوت را بفهمد...
با درود واحترام:
اریک پریست از استادان سابق ریاضیات در دانشگاه سنت اندرو و از اعضای هیئت امنای انستیتو فارادی در دانشگاه کمبریج. روزنامه گاردین :
باورهای مدرن در مورد خدا با هدف پوشاندن شکاف ها و نقاط ضعف ها در دانش ما نیست بلکه هدف آن پاسخ دادن به سئوالات گوناگون بشر مدرن است.
اریک پریست می افزاید حرف پروفسور هاوکینگ که می گوید« لازم نیست خدا را آفریدگار عالم هستی دانست» ممکن است درست باشد اما منکر شدن نقش احتمالا مهم خدا توجیه پذیر نیست. این حالت کاملا تحمل واقعی است که خود خدا شرایط برای وقوع انفجار بزرگ و شکل گیری کهکشانها براساس قوانین فیزیک را فراهم کرده است.
به عنوان یک دانشور و دانشمند ما همواره به دنبال یافتن پاسخ های قانع کننده به سئوالات بسیار پیچیده ای هستیم. گاه دانش ما در برابر این سئوالات و ناشناخته های عالم هستی چنان ناچیز است که آدمی احساس شرم می کند. با این همه طرح ادعاهای مبهم و اثبات نشده نیز نمی تواند به کنجکاوی و جستجوی علمی ما کمکی بکند.
ممکن است آنطور که دانشوران معتقدند فیزیک با تکیه بر ریاضیات ملکه تمام علوم باشد ولی پاسخگوی تمام سئوالات علمی نیست. شیمی ، زیست شناسی ، رواشناسی و شاخه های علوم انسانی نیز روش های خاص خود را برای تفسیر و تحلیل جهان دارند که معمولا مکمل فیزیک و ریاضی هستند.
اریک پریست یادآوری می کند که علوم نمی تواند به بسیاری از سئوالات مهمی که در برابر انسان وجود دارد به شکل همه جانبه و دقیقی پاسخ دهد. به عنوان مثال علوم چگونه می تواند ذات زیبایی و عشق را توضیح دهد. شاید تاریخ ، فلسفه و الهیات رشته های مناسب تری برای پاسخ گویی به این نوع سئوالات هستند.
نکته ای که در این میان مهم است جنبه های مکمل پاسخگویی به این نوع سئوالات از زوایای گوناگون است و به خصوص ارتباط بین اینکه چطور و چرا هر چیزی خلق شده یا به وجود آمده است. اگر فیزیک کهکشان به یک نظریه واحد برسد شاید در آینده پروفسور هاوکینگ و افرادی نظیر وی بتوانند چگونگی پیدایش را پاسخ دهند ولی مسلما قادر نیستند که چرایی پیدایش را حل کنند.
یکی از دانشوران مثال خوبی برای تشریح این موضوع دارد: داستان جوشیدن آب در کتری. وی می گوید با استفاده از قوانین فیزیک می توان به دقت توضیح داد که چطور گرما از اجاق به کتری و سپس به آب منتقل شده و آنرا به نقطه جوش می رساند. اما چرا این آب می جوشد را نمی توان صرفا با فیزیک توضیح داد. شاید خانم خانه هوس چای کرده باشد؟!
درگذشته شاید خیلی از فلاسفه و ادیان در توضیح جهان هستی هر کجا با سئوال یا مشکلی غیر قابل توضیح روبهرو می شدند حل آن معما را به خدا نسبت می دادند. اصطلاحا می توان به این روش گفت « خدای ماستمالی تردیدها». اما در دین باوری امروزی و مدرن این روش دیگر جایی ندارد و کسی به آن اتکا نمی کند. شاید پروفسور هاوکینگ تا همین اواخر چنین اعتقادی داشته و اکنون که برای همه سئوالات خود پاسخی نمی یابد دیگر نیازی هم به باور به نقش خدا نمی بیند.
خداوندی که بسیاری از مردم و پیروان ادیان به آن باور دارند « خدای ماستمالی تردیدها » نیست بلکه خدایی است به سئوالات غیر علمی در مورد چرایی عالم هستی و اعجاب آن و همینطور مزایای داشتن یک زندگی خوب پاسخ می دهد . این مردمان از پیشرفت های علمی نیز استقبال کرده و بسیاری از آنها را می پذیرند چون علوم زوایای خارق العاده ی زیبایی ، تنوع و اعجاب کهکشان و هستی را توضیح می دهند.
اریک پریست در پایان می نویسد هیچ کس نمی تواند ثابت کند که آیا خدا وجود دارد یا وجود ندارد اما می شود این سئوال را مطرح کرد و پاسخ گفت که آیا وجود خدا با تجارب شخصی هر فرد تناسب و انطباق دارد یا نه. باور و یا ناباوری به خدا به آگاهی و وجدان هر یک از ما بستگی دارد ولی برای بسیاری از ماها وجود خدا یک عامل بسیار مهم در غنای زندگی و هستی ماست.
بله؛ خداوند متعال ، عاملی رخنه پوش ( God of Gaps) نیست که هرجا علم نتواند تبیین بکند پای او را به میان بیاوریم.
ایمان به خدا ، بدیل و جایگزین علم ورزی وخرد ورزی نیست،
ما به علم مدرن ( علمی مستقل وآزاد از ایدئولوژی های مسلط و مستقل از عقاید مذهبی ) نیاز مبرم داریم تا همچنان به بررسی دقیق علل وعوامل مؤثر پدیده های عالم وآدم ادامه بدهیم ، به خرد انتقادی و عقلانیت ارتباطی باز ومحدود نشده نیاز داریم تا مسائل خود را و حتی دینداری خود را به طور مداوم نقد وبازنگری بکنیم .
ایمان به خدا نمی تواند ما را از علم ورزی و عقلانیت بی نیاز بکند ، علم خادم الهیات نیست، اکتشاف علمی روشهایی معین با نتایجی نامعین دارد ، علم وایمان دارای مبانی وزبان و روشهای متفاوت و مستقلی هستند ، اگر هم گفتگو وتعاملی در میان باشد باید به صورت افقی وبه دور از سلطه باشد،
ایمان برای آن نیست که به ما بگوید آسمان چگونه است و چگونه پدید آمده است ، به تعبیر پل تیلیخ ، ایمان واپسین دغدغۀ انسانی وپاسخ به چرایی غایی است.
خدا معنای معنا هاست ، از نظر مؤمنان خدا عاملی بیرون از عالم وآدم نیست، حقیقت هستی است، آفتابی در دل هر ذره هست ، با صدهزار جلوه برون می آید تا مؤمنان با صد هزار دیده تماشایش بکنند و به بیان سهراب ، خدایی است که در این نزدیکی است: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
خدا ساعت ساز لاهوتی نیست. مانند بنایی نیست که جهان را در زمانهای دور درست کرده است ، محیی الدین عربی گفته فلما تمثلوا بمثل البنا والبنّا هدمنا بنائهم علی رؤوسهم. ( نسبت خدا و جهان را به نسبت بنّا وبنا تمثیل کردند و ما این ساختمان مثالی شان را بر سرشان ویران کردیم) وبه تعبیر مولانا: گر دُخان او را دلیل آتش است، بی دخان ما را در این آتش خوش است......
مقصود فراستخواه
17 شهریور 1389
پ.ن1: با این حساب چند روز دیگه، رویتر گزارش خواهد داد، یک دانشمند بزرگ دیگر در دیدگاه هایش نسبت به وجود خدا تجدید نظر و اعلام کرد،
God did not create the universe, says Hawking
پ.ن2: انگار استفان هاوکینگ تا شب قدر صبر کرد تا اعلام کفر و بیخدایی کنه و بگه،
God did not create the universe and the "Big Bang" was an inevitable consequence of the laws of physics. Because there is a law such as gravity, the universe can and will create itself from nothing.
كسی كه بیخداست، پس خودش نیست
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
دردل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز روزمبادا
باشد!
وقتی تونیستی
نه هست های ما
چوانکه بایدند
نه بایدها...
هرروز بی تو
روز مباداست!
ضریب رشد شکیبایی ساکنین!
====================
انسان پویا انسانیه که امروز نسبت به روز قبل بیشتر بدونه و به اشتباهات گذشته ش پی ببره. مثلا تا چندی پیش من اصرار داشتم که دو دو تا میشه چهار تا ولی الان که عاقل تر شدم فهمیدم که نه تنها دو دو تا خیلی بیشتر میشه بلکه امکان داره تا ده- بیست میلیون هم برسه( بر حسب نیاز)! در واقع باید اینو دونست که نباید هر ادعایی رو رد کرد شاید ناطق از چیزی خبر داره که ما نمی دونیم و باید با در نظر گرفتن نسبیت انیشتین ، هر حرفی رو نسبی قضاوت کرد. مثلا اگه کسی ادعا کرد که ما در فلان رشته ورزشی اول شدیم باید دید که نسبت به کدوم کشورها و از کدوم ور جدول! اول شدیم.
دیروز مدیر آپارتمانمون نوشته ای به این مضمون رو تابلو اعلانات نصب کرد:« انتخاب بهترین مدیریت آپارتمان از میان آپارتمان های شهر را به ساکنین فهیم و صبور تبریک عرض می کنم» کنارش هم چند نمودار رشد خدمات، رشد شعور ساکنین و همینطور رشد شکیبایی نصب کرد. من چون اصولا آدم بدبینی هستم اولش باور نکردم بعد که بیشتر فکر کردم دیدم که انصافا ما در خیلی چیزها تک هستیم . مثلا تنها کسایی هستیم که با وجود دلخوری از مدیر آپارتمان ، ازش راضی هستیم! یا اینکه با وجود پرداخت بیشترین شارژ کمترین خدمات رو دریافت می کنیم و همچنین تنها ساکنینی که هزینه نظافت ساختمون رو می دیم و هر روز هم یکی مون آپارتمان و جارو می زنه! انصافا از اون نظر ما اولیم!
امروز هم متوجه شدم که این بررسی توسط هیاتی سه نفره متشکل از مدیریت محترم و همسر ایشون و همچنین رفیقش اینا! انجام گرفته و مدیریت محترم آپارتمان جهت روحیه دادن به ساکنین فهیم این انتخاب رو به اطلاع رسونده!
جا داره که در اینجا از مدیریت محترم که اینقد ما رو فهیم میدونه و به حساب میاره کمال سپاس رو داشته باشم( البته از اون نظر)
------------------------------------------------------------------------------
اگه چین نبود ======= دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم هنوز نوجوانم و با معلم مهربون دوران راهنمایی - آقای دانشیان - و همکلاسیهام رفتیم بازدید از موزه ایران باستان. نکته جالب تو موزه ، وجود چند نمونه از هرکدام از اشیاء عتیقه بود! مثلا از لوح حقوق بشر کوروش سه نسخه وجود داشت. یکی از بچه ها پرسید مگه اون زمون چند تا لوح نوشته شده بود؟ و معلم جواب داد: این الواح در 2500 سال پیش توسط چینی ها در سه کلاس ساخته شد و الان هر سه نسخه کشف شده تو این موزه نگهداری میشه! از نکات جالب دیگه این موزه وجود فرش بزرگی ایرانی بود که توسط چینی ها بافته شده بود. خلاصه از «الماس نور» بگیر تا « جام جم شید» که همشون رو کشور برادر چین ساخته بود. بازدید که تموم شد با یه مینی بوس چینی به مدرسه برگشتیم. تو مسیر از آسفالت تا درختهای چنار کنار خیابون ، همشون مارک « ساخت چین» رو داشت. حتی پرنده ها هم با لهجه چینی چهچهه می زدن. تو مینی بوس آب معدنی قله های سبلان رو توزیع کردند که از چین وارد شده بود.فراوانی شده بود و تو مغازه ها از گز چینی اصفهان گرفته تا گلاب قمصر کاشان چین! همه چیز وجود داشت. نکته عجیب دیگه ای که وجود داشت این بود که آقای دانشیان بر خلاف همیشه که خیلی با حوصله جواب سوالاتمونو میداد این دفعه زود خسته و عصبانی میشد داشتم علت رو از یکی از همکلاسیهام میپرسیدم که دیدم بیژن - پسر مدیرمون - که همیشه عینهو نوکیا فال گوش وا می ایسته ، داره می خنده بعد رو کرد به من و گفت : راستش مدرسه دید با این حقوقی که به آقای دانشیان میده میتونه سه تا چینی شو وارد کنه! و الان هم با اخراج معلم اصلی ، معلم چینی وارد کردند اسم اصلی این معلم هم « دان شی یانه» و تنها مشکل این معلمها هم اینه که زود عصبانی میشن!... خلاصه با زنگ ساعت شماته دار چینی از خواب بیدار شدم و دست و صورتمو شستم. وقتی که داشت نن جون، وسایل صبحونه رو رو میز میچید دیدم که رو کف دستش چیزی نوشته شده خوب که دقت کردم دیدم نوشته ساخت چین! یهو سرم گیج رفت و رفتم صورتمو آب بزنم تو آیینه که خودمو دیدم متوجه شدم که کلی رو پیشونیم چین افتاده! پس ما در اینجا نتیجه میگیریم که چین چیز خوبی است!
صلوات.![]()
دیگه آدم کجا بره امنیت داشتهباشه آخه؟ فیلم کیا رستمی رو هم باید با استرس و بدبختی و فشار عصبی بری بخری !!!
برچسبها: بشاش تو این زندگی
پاهایش درد می کرد گفت غذایت را کامل خوردی ؟ من هیچ نگفتم .گفت کلیدت را بردی ؟ من هیچ نگفتم .گفت تو راه مدرسه مواظب خودت باش من ُ همین من لجن آره من لجن هیچ نگفتم و رفتم .رو به آسمان کرد و گفت : خدایا به تو سپردمش .........
به خدا دیگه با شیشه آب نمی خورم دیگه سر زانوهای شلوارم رو پاره نمیکنم دیگه کسی رو نمی زنم به خدا دکتر و مهندس می شم باعث افتخارتان می شوم دیگر آدامسم رو باد نمی کنم دیگه چای رو فورت نمیکشم تورو خدا تورو خدا فقط یه بار یه بار دیگه بند کفش هایم را ببند و نصیحتم کن . ببین بین باز هم کفش هایم را تا به تا پایم کردم ببین ببین ببین توروخدا توروخداتوروخدا.........
یا به دعای دختر کوچولویی که از خدا می خواست تا حواسشو بیشتر جمع کنه که مامان و باباش بتونن یه پراید مشکی بخرن و بتونن دو تایی به یاد ایام جوانی وقتی که این بچه خوابه برن اون چگرکی که که قیدم تر ها می رفتند .......
یا به حس عشق که وقتی عاشق می شوی تمام خاطراتت به رنگ سبز می شود .
این مطلب هم من رو یاد خاطرات دانشگاه میاندازه هر چند من از این خاطرات ندارم .........تنها جادوی وجود تو بود که سه ساعت کلاس گند عمومی به پلکی می گذشت تازه آنروز که نیامدی فهمیدم برای پر کردن هر ثانیه اش می توانم چه زجری بکشم ......
لذت میبرم از نوشته های امین منصوری و نوع نگاهش به عشق .... اما غمگینم که چرا این همه سوت و کور .....
منبع : فلسفه های هست بودن/نوشته ورنو-ژان وال /ترجمه یحیی مهدوی
به همان اندازه که میل و هوس من کامروا می شود ، من به تن خویش چون دیگری به تن خود چسبیده می شوم . دیگری را من بی خود رنج می دهم ، نگاه او مرا در وجود دژخیم من ، ساکن و متحجر می کند . اما اگر او را بکشم ، همیشه در وجود من قاتل ، ساکن و ثابت شده ام و هر گونه راهی را برای تغییر آنچه برای دیگری بوده ام ، به روی خود بسته ام :
مرگ دیگری ، درست مانند مرگ خودم درد بی درمان است.
پس ناگزیر به طرح و پیشنهاد مقابل روی می آوریم و نخست خود را به زنجیر عشق می آویزیم . اما عشق به عقیده سارتر چیست؟
ادامه مطلب را دنبال كنيد ......
محل قرار استراگون و ولادیمیر با گودو روی تلی خاک، کنار یک درخت است. استراگون فردی سر به هوا، بیتوجّه و حواسپرت است و دائم رویدادهایی را که رخ میدهند فراموش میکند. ولادیمیر دقیقتر از او و نسبتاًمحتاط تر است. او استراگون را به شکیبایی برای آمدن گودو تشویق میکند. در واقع آنان به جای اين که گودو را بشناسند فقط در انتظارش هستند. در این نمایشنامه گفت و گوی خاصّی اتّفاق نمی افتد. آنان بالأخره ...
دلم براي كافه گودو تنگ شده و شايد دوستي را براي صحبت و گفتمان فرهنگ ها ![]()
به گودو دعوت كردم .....
دود سیگارهای خارجی نرسیده به سقف کافه گودو شناور شده است. دود غلیظ و سیاه سیگار را که از سوراخهای بینیات بیرون بدهی؛ خودت را هم بکشی نمیتوانی جلو بالا رفتنش را بگیری تا اینکه برسد به سقف. دود سیگارها احتمالن از سقف کافه گودو هم میتواند عبور کند. چون اگر کافه تعطیل شود و تو آخرین مشتری باشی که از حجم پر دود کافه بیرون می زند فردا که در باز شود باز هم اثری از آن همه دود باقی نمانده است. کافه گودو پنجره که ندارد، فقط یک درِ پوسیده و زهوار در رفته. مشتریها گفتهاند (کافه گودو در اولین روز بازگشایی اش به همین شکل قدیمی و کهنه بوده است.)
ساعت سه نیمه شب. توی اتاق راه میروی و به خودت میگویی (هر جور شده امشب باید خوابت ببرد.) و بعد از چند بار اين ور اونور كردن رو تخت كفي پكيد ه ي قديميت و صداي جير جير كردن و به فكر افتادن در باره ساخت يه ساز جديد و به فكر امر به معروف كردن و نهي از منكر گربه هاي محله كه تو نصف شبي هوار و داد ميزنن ... تمام راهها را برای خوابیدن امتحان کردهای. موسیقی، فکر کردن، قرص خواب، سيگار ،تریاک
. ولی هیچکدامشان توفیری نکردهاند. مقابل ردیف کتابها سیخ میایستی. توی این مدت همه را خواندهای جز یکی. رمان «عشق» نوشته تونی موریسون برنده نوبل ادبیات. هیچ وقت نتوانستهای از صفحه بیست به بعد را بخوانی. هیچوقت نتوانستهای با این کتاب ارتباط برقرار کنی. کتابخانه را باز میکنی و عشق را بیرون میکشی...
خوابم برد به همين سادگي ....
*ممنونم از علیشاه صمدی عزیز برای هدیه بسته های مواد غذایی به خانواده های نیازمندمون.
* متشکرم از فاطمه عزیزم برای کمک به خانواده ای نیازمند.
* این خانواده هم هنوز پول خرید یه یخچال براشون جور نشده.
** این عروس جهاز نداره…
خيلي تحت تاثير قرار گرفتم ..... سنتور ،خدا ،نيازمندان و .................... ميدونيد از جمله نياز مند خيلي خوشم مياد تا فقير چون معمولا فقر به پول و خونه وشمش طلا و اينا نيست ... فقر ميتونه انداختن يه پوست موز از تو ماشين به خيابون باشه و ميتونه خاكي كه روي كتاباي خريده شده توسط ما در كتابخونمون باشه .فقر ميتونه .... شما بگيد ....... !!!
ميخواهم بگويم ......
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر، گرسنگي نيست .....
فقر، عرياني هم نيست ......
فقر، گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند .........
فقر، چيزي را "نداشتن" است، ولي، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......
فقر، ذهن ها را مبتلا ميكند .....
فقر، بشكه هاي نفت را در عربستان، تا ته سر ميكشد .....
فقر، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......
فقر، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر، همه جا سر ميكشد ........
فقر، شب را "بي غذا" سر كردن نيست ...
فقر، روز را "بي انديشه" سر كردن است ...
شايد اين 4 تا چيزي كه در بالا عنوان كردم در ذهن خواننده اين سوال مطرح بشه كه خوب اين 4 تا چه ربطي به هم ديگه دارن ؟
بايد بگم كه منم همين فكرو مي كردم
ولي وقتي در صفحاتی از كتاب انسان در عرفان حسن زاده آملي به مطلب طوطي /آيينه / آموزش و ... بر خوردم و با شعري از استاد عشق حضرت مولانا اين مطلب رو كامل كرده بود راستيتش يه جورايي به اصطلاح خودماني كپ كردم . !!!![]()
![]()
مطلبي رو از كتاب ايشان نقل ميكنم كه گوياي ارتباط همه چي در اين دنيا و خيلي چيزاي ديگه هست و شايد شما هم كپ كردي .......
و به نظريه هولوگراف و علم اعداد و ... فكر كنيد .
حقيقت امر در اين مقام چنانست كه براي حرف آموختن طوطي او را جلوي آيينه به گونه اي كه عكس خود را ببيند قرار مي دهند و كسي در پشت آيينه به گونه اي كه عكس خود را در آن ببيند قرار مي دهند و كسي در پشت آينه حرف مي زند و طوطي به گمانش كه آن حرف از طوطي هم نوع اوست كه در آينه مي باشد و به تدريج از او حرف مي آموزد و به حرف مي آيد .
شيرين و دلنشين اين كه دل و طوطي در اصطلاح علم عدد دو جسم يك روح اند ، و به قول عياني در كنوز الا سماء :
نزد اهل خرد و اهل ايمان ... حرف جسم و عدد اوست چه جان
اين مطلب را عارف رومي در دفتر پنجم مثنوي در ضمن اين عنوان تمثيل تلقين شيخ مريدان را ، و پيغمبر امت را كه ايشان طاقت تلقين حق ندارند و با حق الفت نتوانند چنان كه طوطي با صورت آدمي الفت ندارد كه از او تلقين تواند گرفت ، و حق تعالي شيخ را چون آيينه پيش مريد دارد و از عقب آينه تلقين مي كند بسار نيكو به نظم در آورده است كه اكنون نقل ميكنم :
طوطیی در آینه می بیند او عکسِ خود را پیشِ او آورده رو
در پسِ آیینه آن اُستا نهان حرف میگوید ادیبِ خوش زبان
طوطیک پنداشته کین گفتِ پست گفتن طوطیست کاندر آینه ست
پس زجنس خویش آموزد سخن بی خبر از مکر آن گرگِ کهن
از پس آیینه می آموزدش ور نه ناموزد جز از جنس خودش
گفت را آموخت زان مردِ هنر لیک از معنی و سرش بی خبر
از بشر بگرفت منطق یک به یک از بشر جز این چه داند طوطیک؟
همچنان در آینه جسم ولی خویش را بیند مُریدِ مُمتَلی
از پس آیینه عقل کل را کی ببیند وقت گفت و ماجرا؟
او گمان دارد که میگوید بشر وآن دگر سِرست و او زآن بی خبر
حرف آموزد، ولی سِرُ قدیم او نداند، طوطی است او، نی ندیم
هم صفیر مرغ آموزند خلق کین سخن کارِ دهان افتاد و حلق
لیک از معنیٌ مرغان بی خبر جز سلیمانِ قِرانی خوش نظر
حرفِ درویشان بسی آموختند مِنبر و محفل بدان افروختند
یا بجز آن حرفشان روزی نبود یا در آخر رحمت آمد ره نمود
و توهم اين كه مراد از آينه نظام هستي است و روي اين آينه آن سويي است كه باطن و ملكوت آنست و پشت آينه اين سوي است كه ظاهر و عالم ملك و نشات طبيعت است و من در پس اين آينه آنچه را استاد ازلي گفته است مي گويم . دور از مفاد مثال و مراد تمثي است زيرا كه تلقين كننده طوطي در پس آينه است و طوطي در پيش آينه و بايد در شيوه تمثيل صورت آن محفوظ باشد و ...........
شرکت ناب (بنگاه اقتصادی ناب) – یک سیستم کسب و کار است برای سازماندهی و مديريت فرآيند تکوين محصول، عمليات توليد، تأمينکنندگان و روابط با مشتری. شرکتهای ناب از اصول، روشها و ابزارهای ناب استفاده میکنند تا دقيقاً ارزش مورد نظر مشتری (اعم از کالاها و خدمات) را توليد کنند با کيفيت بالاتر و عيوب کمتر، نیروی انسانی کمتر، فضای کمتر، سرمایه کمتر و زمان کمتری در مقایسه با شرکتهايی که بر اساس اصول سيستم سنتی انبوه کار میکنند.
بسياری از اصول اوليه ناب در واقع توسط هنری فورد ابداع شد. او کسی بود که کل سيستم توليد را تحت عنوان "توليد دارای حرکت"، يکپارچه کرد. پس از جنگ جهانی دوم، شرکت تويوتا موتور، برای حل مشکل محدوديت نيروی انسانی، کمبود نقدينگی و منابع مواد اوليه خود، کوشيد اين اصول را به نحو نوآورانهای اقتباس کند. سيستم توليد تويوتا (TPS) ، که از اين نياز سرچشمه گرفت، نخستين سيستم مديريتی بود که اصول ناب را در کل شرکت به کار برد تا بتواند محصولاتی متنوع را به میزان کم، با عيوبی به مراتب کمتر و هزينهای بس کمتر توليد کند.
اکنون، رهبران در طیف گستردهای از صنايع، مؤسسات غيرانتفاعی، شرکتهای دولتی، مراکز درمانی و ديگر رشتههای توليدی و خدماتی میکوشند اصول ناب را در توليد محصولات و ارائه خدمات به کار برند تا بتوانند برای مشتريان خود با حداقل اتلاف و بيشترين ميزان ممکن کيفيت، حداکثر ارزش ممکن را بيآفريننداما از این هم بیشتر تصویر ذهنی سرحدات فضایل انسان را مشخص میکند. نشان میدهد چه کاری از او ساخته است و چه کاری از او ساخته نیست. با توسعه تصویر ذهنی دامنه عمل نیز توسعه میابد.پرورش تصویر ذهنی واقع بینانه و مناسب با ایجاد تواناییها و استعدادهای جدیددر انسان عملا شکست را به موفقیت تبدیل میکند.
تفاوت بين غرور و اعتماد به نفس من اين دو تا واژه رو خيلي اوقات اشتباه
ميگيرم و هر وقت ميخوام به خودم ببالم مترادف با مغرور شدن ميبينمش و
مخالف تواضع! و ترس از غرور و شكست! توي تعريف دو تا واژه واضحه كه خيلي
تفاوت هست اما تو عمل كردن درهم تنيدگي اين دو واژه تو ذهنم گاهي شايد
باعث اشتباه رفتار كردنم بشه و واژهههاي ديگه. ميدونيد شايد اين ريشه در
تعليماتي داره كه من ديدم و الان وقتشه ريشه اي بهشون فكر كنم و مبارزه ،
> هميشه يادمه بهمون گفتن مغرور نشو متواضع باش ولي هيچ وقت نگفتن كه حس
خوبي نسبت به خودت سعي كن داشته باشي، هميشه بهمون گفتن سعي كن خطا نكني
گناه كار نباشي ولي هيچ وقت ي روز كسي بهت نگفت تا ميتوني خوش باش و بخند
بدون اينكه گناهي بكني ي جورايي خوب بودن وگناه نكردن تو ذهن ماها مترادف
شد با غمگين بودن و ي سكوت خيلي خيلي عميق تو زندگي،از بچگي به دنبال
گناهكار نبودن رفتن نه پي داشتن ي زندگي سالم ، هميشه تفكرات عقبگردي رو
بهمون ديكته كردند نه تفكرات جسورانه كه دنياي مدرن به نظرم بهش نياز
داره. در هر حال اميدوارم مطالعه همراه با تجربه و ارتباط داشتن با
آدماي متفاوت بتونه چيزي كه دنبالش هستم (سلامت روان) رو برام به ارمغان
بياره و مبارزه كردن با ارزشهايي
كه به نظرم ضد ارزشي بيش نيست!آدمها به رسم طبیعت احتیاج به بر آورده کردن نیازهای خود دارند اما برخی راه خود را گم میکنند و در پی یک لقمه نان چنان چشمهایشان را می بیندند که فراموش میکنند انسانند و حیاتشان مسولیتی است بزرگ...
شنیده اید آدم هایی هستند که شغلشان این است که جلوی دادگاه ها پرسه می زنند و در ازای مبلغی حاضرند برای شما در دادگاه شهادت بدهند!؟ باور کردنش سخت است اما برای پولی اندک عدالت به بازی گرفته می شود !!
یا بعضی ها شغلشان این است که در بانک ها یا جاهای دیگر نوبت می گیرند و بعد نوبت خود را به دیگران می فروشند!
برخی اوضاع بدتری دارند شغلشان اینست که آدم بفروشند ! !
حتی اگر آن آدم خودشان باشد !تعجب نکنید !
واقعا برخی ها هستند که راه کسب درآمدشان فروختن خودشان است نه به آن شکلی که جامعه آنرا خود فروشی می داند آنها روحشان را می فروشند ، انسانیتشان را می فروشند . برای هیچ کدام از کارهایی که می کنند هیچ دلیلی جز کسب در آمد ندارند و هر آنچه می کنند را به بهانه های مختلف و نامهای مختلف توجیه می کنند .
برخی هم عمرشان را می فروشند !
تمام عمر در جایی کار میکنند که دوستش ندارند ، کاری می کنند که دوست ندارند ، طوری زندگی می کنند که دوست ندارند و البته می گویند چاره ای نیست !!
درست است که گاهی شرایط اقتصادی سخت می شود اما هر نانی هم خوردن ندارد ! ! واقعا برای اشرف مخلوقات و نماینده ی خدا بر روزی زمین این بهانه ها پذیرفته است ؟!؟
به قول بزرگی :
(گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بربلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود ، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک ...
متن شعر است.
شعری که من میگویم توهین به هیچ شخص ادبی نیست . فقط بیان احساسم می باشد .همین وبس !
شاید بگین که این به اصطلاح شعری که من گفتم تو چه سبک و قالبی می باشد
باید بگم که این شعر در سبک پاره پوره ُ سبک هر چی دوس دارم میگم ُسبک عشقم کشیده اینجوری میگم و ..... می باشد و از دوستان اهل سبک و ادب معذرت می خواهم چون فرصتی نشد تا از ایشان کسب اجازه کنم و بعد لب به سخن گشایم ........
بی ادبی مرا ببخشید .
از میان واژه هایی مثل :
اشک ُ
لبخند ُ
درد ُ
شادی
و به قول تو (قیصر) نان !
تو به کدامین واژه دل بستی ! نان !!!
لابه لای واژه ها به دنبال چه می گردی ؟
واژه ای که به اندازه یک عشق است ؟
واژه ای که به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد ؟
می دانی ؟
کاش لا به لای این واژه های بی تفاوتی
به واژه متفاوتی چون لبخند می اندیشیدی
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشیدی
که یک شب او را باد با خود برد و گلدان از طاقچه کوچک تنهایی او افتاد و شکست ...
و از میان واژه ها ُ این همه به بی تفاوتی واژه ها و به کنایه ما انسان ها نمی اندیشیدی !
کاش
تو ُ
هم
این همه
به بی تفاوتی واژه ها دل نمی بستی !
و می توانید شعر مرحوم بزرگوار قیصر امین پور را در ادامه مطلب بخوانید .
بعضي سوختن ها جوري هستند كه تو امروز ميسوزي، اما فردا دردش را حس ميكني...
داستان كيفيت زندگي و" رشد" آدمها در جاهايي كه "جهان سوم " ناميده ميشوند، مثل همين جور سوزش هاست ....
از هردوره كه ميگذري، ميسوزي و در دوره بعد دردش را ميفهمي ...
ادامه مطلب رو بخوانید ....
هان با توام ...
با تو
با تویی که ُ
بی که بدانی
لای انگشتهای تو آتش می شوم !
می سوزم از هوای فکر تو
و تو
خاکستر مرا به زیر پا ...
عاشقم .
نمیبینی که چگونه لای انگشتهای خسته تو ُ در تلاطم ابرهای سنگین خاطره می سوزم .
و مرا با نفسی گرم که از عمق جانت بر می خیزد به آسمان ها می فرستی !
و نه انگار که من هم به سان تو رویایی دارم .......
میدانی ؟
من دیوانه وار می سوزم . چون یکی را با نباید های بسیاری که دارد دوست میدارم !
یکی از دوستان گله کرد، منی که قسمت نظردهی بلاگم خیلی از مواقع فعال نیست، حق ندارم به خودم اجازه بدم در هیچ بلاگی نظری درج کنم و از سویی دوستی از دیگری نقل می کرد که پست وبلاگ متعلق به نویسنده است و قسمت نظرات متعلق به خواننده. این اصل مورد قبول من نیز هست ولی زمانی که غرض شرح نوشته ای شخصی نیست و پاسخگویی به نظراتی که من بر اساس احترام به خواننده، مسئولیتم می انگارم، بر ابهامش می افزونه، ترجیح می دم که مبنا رو بر این بگذارم، هر کسی از ظن خود شد یار من..
من می نویسم صرفا و صرفا برای بیان بخش کوچکی از افکارم. وبلاگ نویسی برای من فرصتی برای فراغ دل و سرگرمی نیست و حاشا که به این محیط، دیدی به صورت آشنایی با دیگران و یا دوست گزینی داشته باشم. شاید به همین دلایل در بلاگ از احساسات درونیم و روزمرگی هام نمی نویسم. شاید به همین دلایل وقتی نمی خوام در مورد نوشته هام توضیح بیشتری بیان کنم و یا هدفم صرفا ایجاد تلنگر ذهنی در خواننده است، قسمت نظر دهیم غیر فعاله و در نهایت شاید به همین دلایل کلا کمتر نظر می خونم و تقریبا به ندرت نظر می گذارم..
این تنگ کوچک برای من بودنم به اون صورتی که می خوام کافی نیست ولی در هر حال، نه نوشته هام طبق لطف دوست عزیزمون مایه شرمساریمه که از من می پرسه چرا وبلاگمو به کسی معرفی نمی کنم و نه در قالب حتی منعطف فکریم، تایید و یا تکذیب دیگرانی که نمی شناسنم، در ادامه مسیرم تاثیر معنی داری می گذاره..
از دست این ماهی سیاه کوچولو .
شناختمت .دختری که دکترا میخونه دانشکده علوم و اونهم فکر کنم شیمی . فکر نمیکردم اصلا تو باشی .... خوشحالم از اینکه به وبلاگم سر میزنی دوست من .
ماهی سیاه کوچولو کیه که این پیغام رو به من داده ؟؟؟
چرا فکر کردی من تو انجمن بد حرف زدم ؟ کدوم مطلبو میگی که من بد حرف زدم ؟ اگه نقد منصفانه داشته باشی با کمال میل میپذیرم .
آدرس وبلاگتم بزار من هم سری بزنم و استفاده کنم . اگه شد معرفی کن خودتو .
مرسی ماهی سیاه کوچولو .
راستی تو راست میگی من هیچ وقت نظرات بچه ها رو تایید نمیکنم که تو وبلاگ نمایش داده بشه چون فکر ماکنم این نظرات مربوط به من و من باید بخونمشون نه کسه دیگه ای . دوست ندارم کسی از نظر کسی اطلاع داشته باشه . این کاملا شخصیه و به خودم مربوط میشه .
شاید عرفان رو(خدارو ) یک روزی به همه چی در این دنیا ترجیح دادم . (فرشاد)
نکته زیبایی که از خاطرم گذشت تا اینجا ذکر کنم اینه که :
ادامه مطلب را بخوانيد ....